![]() |
![]() |
|
| هر ستاره شبی است که از تو دورم... این شب نیلوفری آسمان چه پرستاره است... |
|
دل مـن يه روز به دريـــا زد و رفــت پشـــــت پا به رســــم دنيــا زد و رفـت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:14 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:10 توسط راحله |
|
|
الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:56 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:51 توسط راحله |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 19:22 توسط راحله |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:28 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 22:23 توسط راحله |
|
|
خیانت این نیست که روزهارا بادیگری به پایان برسانی. خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگری بگذاری ... خيانت ميتواند جاری كردن اشك بر ديدگان معصومی باشد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:43 توسط راحله |
|
|
چه احساس قشنگیه .. وقتی وجود عزیزی رو كنارت حس كنی دستاشو تو دستت بگیری باهاش قدم بزنی صداش رو بشنوی بودنش رو در كنارت لمس كنی چه احساس نازنین و شیرینیه ..... روبه رو با كسی كه دوسش داری بشینی چشاش رو نگاه كنی .. تا عمق وجودت از یه گرمای عجیب آب بشه !! قلبت پر تپش بشه ... انگار داره از سینه كنده می شه !! چه احساس عجیبیه ... وقتی بخوای با انگشتات صورتشو حس كنی با موهاش بازی كنی خدای من ... باور كردنی نیست ... اونی كه می خوای ... دوسش داری ... كنارت باشه ... باهات باشه ... هم راهت ... هم پات باشه ... باور كردنی نیست ... نه ... باورم نمی شه تو كنارمی ... وجودتو حس می كنم ... ولی باورم نمی شه !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0:3 توسط راحله |
|
|
شب قدراست بیاقدرش بدانیم زسوزدل دعا سویش بخونیم به اشک وذکریارب یارب خویش گناه وکنینه ی دل را برانیم خدایی گشته وبا مهربانی برای خلق او خوبی بخواهیم ز آنچه کرده ایم وزان پشیمان الهی العفواز دل بخوانیم به هادی گرنمودند راه حق را در آن رهروشویم بیره نرانیم ![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:43 توسط راحله |
|
|
حلول ماه مهمانی خدا مبارک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:1 توسط راحله |
|
|
در دنیا جای کافی برای همه هست پس بجای اینکه
جای کسی رو بگیری
سعی کن جای خودتو پیدا کنی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:56 توسط راحله |
|
|
پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید
و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزاند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:54 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:52 توسط راحله |
|
|
خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:50 توسط راحله |
|
|
در امتداد نگاه تو لحظه های انتـــــــــــــظار غریبانـــــــــه میشود . . . و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو میشود . . .
غريبانه وار که آمدی دلم برايت سوخت !با کسی آشنا نبودی اما اکنون از تو دلگيرم که با همه آشنايی و تنها من ! برايت غريبه ام...!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:23 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:38 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:37 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 22:5 توسط راحله |
|
|
من از مردن نمی ترسم من از رفتن نمی ترسم من از ماندن در این دنیای نالبخند می ترسم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 22:3 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 22:2 توسط راحله |
|
|
وقتی شنیدم تا دو دقیقه تو حالت شوک بودم. از ظهر تا حالا صداش از گوشم بیرون نمی ره. "عاططططفه..."..."صباحی علیه صباحی"..."قهری؟...حرف که می زنی؟". خانه ی سبز با وجود خسرو شکیبایی برای من سبز شد. خیلی زود بود...حیف اون صداش که اینقدر زود ساکت شد. خدایش بیامرزد.
![]() برگرفته از وبلاگ http://www.banafshi.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:50 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:47 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:44 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:40 توسط راحله |
|
|
پدر عزیزم روزت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:31 توسط راحله |
|
|
سوار بر آبي خيال بر آبي چشمان تو آرام آرام جلو مي روم دستان مهربانت را برايم قايقي ساخته اي وبا مژگان بلندت بر قايقم سايبان با شكوهي بنا كرده اي كه در زير اين سايبان دو نرگس مستت را عاشقانه مي نگرم در اين احوال به عشق پاك تو سوگند مي خورم كه تا زنده ام به تو وفادار بمانم ولحظه اي عشق پاكت را سبك نشمارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:18 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:5 توسط راحله |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:3 توسط راحله |
|
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:0 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار، خانه ی ما اینجاست |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم(الهه ناز) گاه نامه ی زندگی من(گل بنفشه) دو کبوتر (الهام زندگی) عاشقانه های من و عسلیم (طنین عشق) عشق من دوستت دارم |
|
RSS
|
<-PostContent->
نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار، خانه ی ما اینجاست
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
<-BlogCustomHtml->