![]() |
![]() |
|
| هر ستاره شبی است که از تو دورم... این شب نیلوفری آسمان چه پرستاره است... |
|
مرداب تنها بود و من تنهاتر . مرداب ارام بود و من در ارامش او را نظاره می کردم مرداب ساکت بود و مرا نیز سکوت فرا گرفت مرداب را دوست دارم . او بزرگ است ، ارام است ... ولی غمگین و دلی پر درد دارد .
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:17 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:15 توسط راحله |
|
|
گفتم ای ساده دل ساده فراموشش کن تاکجا چشم بدین جاده فراموشش کن
دست بردار از او خاطره بازی کافیست فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن مردمان نگهش قله نشینند هنوز دل که در دره نیفتاده فراموشش کن گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن به شما بر نخورد پای غزل بودو شکست اتفاقیست که افتاده فراموشش کن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:11 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 18:56 توسط راحله |
|
|
...سکوت سرشار از ناگفته هاست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 7:46 توسط راحله |
|
کاش ميشد تا بچگي سفر کرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 7:43 توسط راحله |
|
|
تو حضور همه ی پنجره ها روبروم دیوار های آجریه خورشید روشن فردا مال تو سهم من شبهای خاکستریه تو هجوم دلواپسی های مدام جز ترانه های زخمی چی دارم وقتی حتی تو برام غریبه ی سر رو شونه های بارون می ذارم اسم تو برای من مقدسه تا نفس تو سینه پر پر می زنه باورم کن که فقط باور تو می تونه قفل قفس رو بشکنه منم و یه آسمون بی دریغ منم و یه کوله راه ناگزیر ای ستاره ی شب های مشرقی پر پرواز منو ازم نگیر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 7:42 توسط راحله |
|
|
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:0 توسط راحله |
|
|
شبی سهمگین شبی طوفان و سرد زشهر خاطراتم او سفر کرد ... سفر به خیر مسافر ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:59 توسط راحله |
|
|
مسافر چرا به دلم سری نزدی؟به جرم چه مرا به خاطره سپردی؟ چرا غریبه؟ چرا مسافر غریب این دیار شدی؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:57 توسط راحله |
|
دوستت دارم
عشقت رو ، وجودت رو دوست دارم
دی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:45 توسط راحله |
|
|
شب یخ زده در کوچه پس کوچه های ذهنم همه جا یخ زده است کاش خورشید طلوع کند و دوباره حیات جان تازه ای گیرد نه که این شب یخ زده را هم دزد به غارت ببرد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:44 توسط راحله |
|
|
دیشب آن قدر باران آمد
آن قدر از پنجره بیرون را نگاه کردم آن قدر دلتنگ خوابیدم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:28 توسط راحله |
|
|
. . . من سراغ رد پایی میگردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:3 توسط راحله |
|
|
به یاد تو شبـــــها آسمان را می نگرم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:51 توسط راحله |
|
|
وقتی رفتی همه چی رفت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:15 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:11 توسط راحله |
|
|
سکوت شب من، عاشقانه ترين ترنم جاودان بودن است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:8 توسط راحله |
|
|
عکس تو پیشمه ، هیچ وقت منو تنها نمیذاره وقتی عکستو می بینم ، خاطراتت زنده میشه خیلی وقته رفتی اما زنده ای برام همیشه یادته می گفتی دنیا ، پره از گرگ درنده یادته می گفتی باید همیشه باشم برنده تا زمانی که تو بودی ، دنیا رنگ بچگی داشت دستای گرم تو انگار ، تو شبام ستاره می کاشت حالا تو رفتی و موندم تو این آشفته بازار خیالت آسوده باشه ، نمیدم هیچکی رو آزار قاب عکست مثه آینه روبه رومه هر جا باشم واسه مردن ،صادقانه روز و شب غرق تلاشم
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:5 توسط راحله |
|
آن کس که درد عشق بداند ، اشکی بر این سخن بیفشاند : این سان که ذره های دل بی قرار من ، سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست . شاید محال نیست که بعد از هزار سال ، روزی غبار مارا ، آشفته پوی باد در دور دست ، دشتی از دیده ها نهان ، بر برگ ارغوانی ، پیچیده با خزان ، یا پای جویباری ، چون اشک ما روان ، پهلوی یکدگر بنشاند ! ما را به یکدگر برساند !
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:3 توسط راحله |
|
... و خداوند عشق را آفرید...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:3 توسط راحله |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:2 توسط راحله |
|
|
كاش مي شد وقت رفتن ، چشم هايم را كنار راه تو بگذارند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 20:41 توسط راحله |
|
|
باز شب شد، چقدر تنهایم
گفته بودی که شبی می آیم باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را می پایم کنج این پنجره ها شب همه شب منم و گریه و های و هایم پشت این پنجره ها تا به سحر پنجه بر پیکر شب می سایم
نکند بیهوده عمر خود را پشت این پنجره می فرسایم نکند بیهوده تکرار شود قصه چشم به راهی هایم باز چون دیشب و شبهای دگر می روم پنجره را بگشایم باز شب شد، شب و از پنجره ام همچنان راه تو را می پایم << محمد رحیمی>>
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:3 توسط راحله |
|
|
دوباره دلم اسیر بی کسی شده دوباره دلم تنها و بی کس شده دوباره دلم دیوانه ی چشمات شده دوباره دلم مجنون حرفات شده دوباره دلم مست اون لبات شده دوباره دلم تاریک و تار شده دوباره دلم تنگه برای دیدنت دوباره این دلم تنگه برای زل زدنت دوباره این صدا به دنبال اسم توئه دوباره این تن خسته به دنبال توئه دوباره بی وفایی از یارست دوباره غم و غصه بر دوش ماست دوباره اسمان به حال من می گرید دوباره من به یاد تو می مانم دوباره تا آخرین نفس دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:3 توسط راحله |
|
|
مي خواهم چيزي بگويم ولي اين درد بزرگتر از گفتن است براي فرياد آماده ام٬ دهان باز کرده ام ولي فرياد در گلويم خشکيده است نه٬ نمي شود سخن گفت اين درد ناگفتني است فراتر از حرف زدن٬ فراتر از شنيدن اين يک نگاه غمگين است تنها چيزي که سالها آن را در خود جاي داده٬ دل است چيزي که وسعتش از زمين و آسمان هم بيشتر است ولي به اندازه ي يک مشت در سينه جاي گرفته است جاي صحبت ندارد رنجي که در دل پنهان است بگذار همان جا بماند زبان از گفتنش ناتوان است... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:42 توسط راحله |
|
|
تا امروز دلم نشکسته بود اکنون اما دلي در کار نيست آنچه مدتها مي پنداشتم حالا جز خيالي خام چيزي نيست افسوس از اين حرفهاي نا گفته ولي جاي حسرت نيست چرا دهان باز نکردم٬ چرا نگفتم از اين پس حتي جاي حرف زدن هم نيست آن نگاههاي من٬ آن نگاهها براي آنها هم حالا ارزشي نيست فکر مي کردم شايد چيزي در بين است ولي جز پندار خام چيزي نيست براي من دنيا جز او نبود اما او اصلا در اين دنيا نيست قلب من از اول هم اشتباه کرد او که در قلبش براي من جايي نيست..... ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:38 توسط راحله |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:35 توسط راحله |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:13 توسط راحله |
|
|
یادته یه روز بهم گفتی: هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشک هاتو ببینه و بهت بخنده... گفتم اگه بارون نیومد چی؟ گفتی اگه چشم های قشنگ تو بباره آسمون گریه ش می گیره... گفتم یه خواهش دارم: وقتی آسمون چشام خواست بباره تنهام نزار... گفتی به چشم......... حالا امروز من دارم گریه می کنم اما آسمون نمی باره... و تو هم اون دور دورا استادی و داری بهم می خندی...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:11 توسط راحله |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:10 توسط راحله |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:59 توسط راحله |
|
|
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و ازتجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:53 توسط راحله |
|
|
بوسه تنها تصادفی است که پلیس در آن هیچ نقشی ندارد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:33 توسط راحله |
|
|
بیا درد دل افشا کن،مداوا کردنش با من اگر گم کرده ای ای دل،کلید استجابت را بیا یک لحظه با ما باش،پیدا کردنش با من بیفشان قطره ای اشک،که من هستم خریدارش بیاور قطره ای اخلاص،دریا کردنش با من به من گو حاجت خود را،اجابت می کنم آن را طلب کن آنچه می خواهی،مهیّا کردنش با من
وقتي ميگه "صبر کن" يعني چيزه بهتري بهت ميده..
وقتي ميگه " نه ! " داره بهترينو برات آماده ميکنه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:32 توسط راحله |
|
|
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برسانی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:30 توسط راحله |
|
|
تو در تهاترين تنهاييش ، تنهاي تنهايش نذار.
روي گونه باز نقاشي کند عقل در ژرفِ بيابان خيال بازهم ديوانه انديشي کند روي ماه افتاده عکس يادِ تو خيره گشته چشم من بر روي ماه مي وزد آرام در دشتِ دلم گهگهي عطر نسيم گرم آه مي روم تا اوج رويايي دگر تو بودن را تمنا مي کنم لابه لاي آرزوهايم تو را با نگاهي خسته پيدا مي کن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:18 توسط راحله |
|
|
او از همه نفرت داشت الا نامزدش. روزی دختر به پسر گفت که اگر بتواند روزی دنیا را ببیند آن روز روز ازدواجشان خواهد بود تا اینکه شخصی حاظر شد یک جفت چشم به دختر اهدا کند آنگاه بود که توانست همه چیز را ببیند از جمله نامزدش پسر شادمانه پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟ دختر وقتی دید پسر نابینا است شوکه شد بنابراین گفت: متاسفم نمیتونم باهات ازدواج کنم آخه تو نابینایی پسر در حالی که به نای صورتش اشک میریخت سرش را پائین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد بعد رو بسوی دختر کرد و گفت : بسیار خب فقط ازت خواهش میکنم مراقب چشمان من باش!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:1 توسط راحله |
|
|
بر نگه سرد من به گرمي خورشيد
مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را شبنم جان مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشكيده اي و برق نگاهي از تو در اين گوشه يادگار ندارم زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم يك نفس از دست غم قرار ندارم
اي گل زيبا، بهاي هستي من بود گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم وان گل خشكيده را به سينه فشردم
آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟ جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟
من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم عشق فريبم دهد كه مهر ببندم مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم
پاي اميد دلم اگر چه شكسته است دست تمناي جان هميشه دراز است تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد چشم خدا بين من به روي تو باز است فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:2 توسط راحله |
|
|
یادم آمد شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسما ن صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروریخته درآب شاخه ها دست براورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموشی کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق؟ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:46 توسط راحله |
|
|
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی اون ور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت " ایرج جنتی عطایی "
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:39 توسط راحله |
|
|
ای عشق من My dear love
تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته ي منه! Until the date that your warm hands are with my tired hands ! تـا وقتي كــه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! Until the date that you are my companion in the road of life
تا وقتي كه شونه هاي تو امنترين جاي دنياست براي من! I alive! For living with you!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:33 توسط راحله |
|
|
به دور از تو نوشتم
در فراقت در جستجوی کلامت دوست داشتن برایم معنا یافته ای کاش در امتداد حادثه دگرگون شوم از تلاطم زندگی هراسی ندارم غروب برایم طلوع دیگر است از دریای طوفانی از امواج افسون ها گذشته ام تا به سرزمینی رسم بنام عشق تا تمام غم های گذشته ام را به دست فراموشی سپارم و به تو بیندیشم ای مهربانم فقط به تو...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:29 توسط راحله |
|
|
به دور از تو نوشتم
در فراقت در جستجوی کلامت دوست داشتن برایم معنا یافته ای کاش در امتداد حادثه دگرگون شوم از تلاطم زندگی هراسی ندارم غروب برایم طلوع دیگر است از دریای طوفانی از امواج افسون ها گذشته ام تا به سرزمینی رسم بنام عشق تا تمام غم های گذشته ام را به دست فراموشی سپارم و به تو بیندیشم ای مهربانم فقط به تو...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:29 توسط راحله |
|
|
Where do I begin? از کجا شروع کنم ؟ To tell the story of how great a love can be براي گفتن داستاني که نهايت بزرگي عشق را نشان ميدهد The sweet love story that is older than the sea داستاني شيرين از عشق که عمرش از درياها نيز بيشتر است The simple truth about the love he brings to me حقيقتي ساده درباره عشقي که او به من هديه کرد Where do I start? از کجا شروع کنم ؟
With him first hello با اولين سلامش He gave a meaning to this empty world of mine معناي جديدي به جهان پوچ من داد There will never be another love, another time که در آن هيچ تکرار و علاقه ديگري نبود He came into my life and made the living fine او به زندگي من پا گذاشت و آن را شيرين کرد He fills my heart... او قلب مرا پر کرد ... With very special things او قلب مرا با چيزهاي خاص پر کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:27 توسط راحله |
|
|
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریا می دوخت و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد و پري دلم را با وجود خود خالي دلم برای کسی تنگ است کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:18 توسط راحله |
|
|
باز هم امروز صبح، بالشتم را محکم بغل کرده بودم، نمیدانم معنای
روانشناسانهاش چیست؟ تنهایی بیمارگونه یا وفاداری تحسین برانگیز.
هوا سرد شده است، دستهای من بیشتر از همه سرما را میفهمد. سرما یعنی دستی که تنها مانده است، هوای سرد امّا یعنی تنهایی
دستهایت را کسی نخواهد فهمید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:22 توسط راحله |
|
|
+ به ترانه خوانی قلبت گوش می سپاری... چه زیبا عشق الهی را زمزمه می كند....
+ سختی های زندگی را با آرامش تدبیر و شجاعت پشت سر می گذاری! زیرا می دانی خدا درسی بیش از ظرفیتت به تو نمی دهد....
+ بر روی صفحه ی ذهنت فقط و فقط لحظه های خوش را نقش میزنی!!
+ هر روز صبح به محض بیدار شدن پیش از هر چیز به خدا سلام می كنی.و به خاطر روز سر شار از معجزهای كه پیش رو داری تشكر می كنی...!
+ در بد ترین شرایط زندگی هم زمزمه می كنی: آرامش~!
+ هر گاه كسی از تو می خواهد كه پندی به او بدهی می گویی: همیشه به خدا توكل كن!
+ در زندگی ات فقط روزهایی را به حساب می آوری كه حد اقل یك كار خوب انجام می دهی این كار خوب می تواند یك لبخند گرم باشد...!
+ می دانی كه بهترین راه برای شاد زیستن شاد كردن دیگران است...!
+ هر اتفاقی كه در زندگی ات می افتد سعی می كنی از آن درسی بیاموزی. چون میدانی كه خدا بی دلیل آن اتفاق را در زندگی ات قرار نداده است!!!
+ هیچ وقت نگران فردا نیستی . چون ایمان داری كه فردا خیلی خیلی بهتر از امروز است...
+ می دانی كه تنها راه رسیدن به آرامش در این آشفته بازار دنیا این است كه به خدا اعتماد كنی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:19 توسط راحله |
|
|
+ به ترانه خوانی قلبت گوش می سپاری... چه زیبا عشق الهی را زمزمه می كند....
+ سختی های زندگی را با آرامش تدبیر و شجاعت پشت سر می گذاری! زیرا می دانی خدا درسی بیش از ظرفیتت به تو نمی دهد....
+ بر روی صفحه ی ذهنت فقط و فقط لحظه های خوش را نقش میزنی!!
+ هر روز صبح به محض بیدار شدن پیش از هر چیز به خدا سلام می كنی.و به خاطر روز سر شار از معجزهای كه پیش رو داری تشكر می كنی...!
+ در بد ترین شرایط زندگی هم زمزمه می كنی: آرامش~!
+ هر گاه كسی از تو می خواهد كه پندی به او بدهی می گویی: همیشه به خدا توكل كن!
+ در زندگی ات فقط روزهایی را به حساب می آوری كه حد اقل یك كار خوب انجام می دهی این كار خوب می تواند یك لبخند گرم باشد...!
+ می دانی كه بهترین راه برای شاد زیستن شاد كردن دیگران است...!
+ هر اتفاقی كه در زندگی ات می افتد سعی می كنی از آن درسی بیاموزی. چون میدانی كه خدا بی دلیل آن اتفاق را در زندگی ات قرار نداده است!!!
+ هیچ وقت نگران فردا نیستی . چون ایمان داری كه فردا خیلی خیلی بهتر از امروز است...
+ می دانی كه تنها راه رسیدن به آرامش در این آشفته بازار دنیا این است كه به خدا اعتماد كنی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:19 توسط راحله |
|
|
به تو پناه آوردم چشمانت امنيتي باشد بر شبهايم . تنهائيم ترسهايم . خوابهايم . و صدايت . خورشيد بيداري هايم شد در خودم جوانه زدم روئيدم و قراري با خود گذاشتم عهدي بستم فقط پاي صداقت تو مهرباني هايت فقط براي تو بميرم وقتي رفتي هزار دروغ بافتم كه خوشبختم ! هزار لحظه سكوت كردم كه خوشحالم ! تنهائيم را خنده پوشاندم كه تو به همراهان خياليم غبطه خوردي ! من و همراه !؟من و همسفر ! ؟ وقتي رفتي حتي از خودم هم سوال نكردم . چرا ؟ پرسشهايم بي جواب در باغ خزان زده جوانه نمي زند تنها عهد و انسان هست كه مي ماند بدين سان قول ها و قرار ها آخرين ورق را ورق زد برگ زمستان را ! صفحه پايان را ! تا قدر آن مهري را كه خرجم كرده بودي به تمامي پرداخته باشم به فرجام خويش به بي جان خويش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:13 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار، خانه ی ما اینجاست |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم(الهه ناز) گاه نامه ی زندگی من(گل بنفشه) دو کبوتر (الهام زندگی) عاشقانه های من و عسلیم (طنین عشق) عشق من دوستت دارم |
|
RSS
|
<-PostContent->
نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار، خانه ی ما اینجاست
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
<-BlogCustomHtml->